محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )
3135
تاريخ الطبرى ( فارسي )
گويد : و چون گذشتيم يكى از آنها گفت : « به خدا اين پسر مرجانه است كه پشت سر اوست . » و تيرى به او انداخت كه در پيچ عمامه اش جا گرفت . عبيد الله گفت : « اى ابو محمد اينان كيانند ؟ » گفتم : « اينان همان كسانند كه پنداشتى از قريشند ، اينان بنى ناجيهاند . » گفت : « ان شاء الله نجات يافتيم . » آنگاه گفت : « اى حارث نكويى كردى و رفتار نكو داشتى ، آيا كارى را كه با تو بگويم مىكنى ؟ منزلت مسعود بن عمرو را ميان قومش مىدانى كه معتبر است و سالخورده و قوم اطاعتش مىكنند ، مرا مىبرى كه در خانهء وى باشم و در ميان ازديان باشم كه اگر چنين نكنى ميان تو و قومت اختلاف افتد . » گفتم : « آرى . » گويد : پس او را بردم . مسعود چيزى ندانست تا پيش وى رسيديم كه نشسته بود و چوبى بر خشتى افروخته بود و پاپوش خويش را كه يكى از آن را در آورده بود و يكى ديگر به پايش بود دستكارى ميكرد ، و چون در چهره هاى ما نگريست بشناختمان و گفت : « از آمدگان شوم به خدا پناه مىبردند . » گفتمش : « پس از آنكه به خانه ات آمده بيرونش مىكنى ؟ » گويد : « پس بگفت تا او را به خانهء عبد الغافر بن مسعود بردند . در آن وقت زن عبد الغافر ، خيره دختر خفاف بن عمرو بود . راوى گويد : همان شب مسعود برنشست . حارث و جمعى از قوم وى همراهش بودند ، بر مجالس ازد گذشتند و گفتند : « ابن زياد كجا است كه سر به نيست شده و بيم داريم كه به وى آلوده شويد . » گويد : شب را با سلاح به سر بردند و مردم ابن زياد را نيافتند و گفتند : « پنداريد كدام سو رفته ؟ » مىگفتند : « در ميان ازديان است . »